ای آشنای دور که اکنون نمی توانم هموطن بناممت
از یک جایی به بعد، دیگر راهمان از هم دور شد
از همان جایی که ..
مدرسه ای قبرستان شد و تو خندیدی
کودکان مظلوم وطن به خاک و خون کشیده شدند و تو خندیدی
سرباز وطن جان داد و تو خندیدی
نشانه های تاریخ و تمدن وطن ویران شد و تو خندیدی ..
وطن و هموطن پر پر شد ، با خاک یکسان شد و تو …
آری ما راهمان جداست، الان جدا نشده، این جدایی کم کم اتفاق افتاده است، وقتی فضا مه آلود است، غبار گرفته و تاریک است، راهنما می خواهیم، از قبل باید مهیا می کردی تا در تاریکی گیر نیفتی در غبار نمانی، مسیر پر پیچ و خم است ، چراغ میخواهی ، بی کمک نمی شود رفت، راه سعادت و عاقبت به خیری سر راست نیست، کمک می خواهی
ای آشنای دور ، مراقب خودت باش ..
برچسب:
نویسنده: مهران احمدی